داستان بازديدهاي بيمارستاني را تقريبا همه در جريان هستيم....
نيازي به تكرار كردن نيست....
اما اينبار ميخواهم داستان يك بازديد بامزه را برايتان روايت كنم....
شايد در اين دوران سخت پرستاري كمي لبخند را بر لبانتان بنشاند....
عقربه هاي ساعت به سه نيمه شب رسيده است....
ساعت كه سه صبح ميشود براي بچه هاي شبكار معناي خاصي دارد....
نفر اول بي قرار آمدن نفر دوم است ...
نفر دوم كه شيفت يك را خوابيده با حالتي منزجر كننده از زندگي و نجوايي پر از بدوبيراه به زمين و زمان در زير لب از خواب برميخيزد تا نفر اول هم دوساعتي را بيارامد(توجه به فعل)
خلاصه نفر دوم به هر زحمتي خود را به استيشن ميرساند و روي صندلي ولو ميشود تا نفر اول با حالتي ذوق كنان گويي مدال طلاي المپيك را دشت كرده است به سمت استراحتگاه رهسپارميشود.....
با اين مقدمه از ساعت سه صبح در بيمارستان توجه شما را به اصل موضوع جلب ميكنم....
در يكي از مراكز حدود چند روز قبل و در هنگامي كه شبكار اول منتظر آمدن نفر دوم بود ناگهان صداي پاي چند نفر توجه پرستار را به خود جلب ميكند....
زياد دقت نميكند و با همان حالت قبلي روي صندلي استيشن نشسته است كه ناگهان سه تن را جلوي خود ميبيند.....
كمي زبانش به لكنت مي افتد و با تعجب فراوان به دوستان سلام ميكند.....
دوستان از سران بيمارستان هستند كه در يك اقدام محيرالعقول ساعت ٣ صبح را براي سركشي به بيمارستان انتخاب كرده اند.....
خلاصه پرستار هرجور كه بوده خودرا جمع ميكند...
يكي از سه مسئول عزيز بابت خاموش بودن لامپهاي اضافي بخش خرسند ميشود و يك تشويقي فوري و اورژانسي براي همكارمان رد ميكند....
اين دوست عزيز كه احتمالا از اداره برق به علوم پزشكي مامور شده اند حساسيت خاصي روي لامپ هاي اضافه بخشها دارند و حتي اخيرا دستورالعملي را هم در اين زمينه صادر كرده اند....
يكي ديگر از اين دوستان طبق روتين بازديدها براي سنجش عملكرد پرسنل ميخواهد مزاحم وقت بيماران و همراهانشان شود كه به دليل خواب بودن بيماران موفق به انجام اين وظيفه سنگين و خطير نميشود....
ايشان هم از پرستار سوالاتي ميپرسند و با ذكر خسته نباشيد به بازديد نيمه شبانه پايان ميدهند....
خب حالا كمي با اين دوستان مزاح كنيم تا خستگي اين بازديد تاريخي از تن و ذهنشان بيرون برود....
از اينكه در اين ساعت شب تشريف فرما شديد سپاسگزارم....
از اينكه كفش هاي خود را به حالت mute درآورديد تا كسي متوجه آمدنتان نشود ممنونم.....
از اينكه رنج بيدار شدن از خواب و بيرون آمدن از خانه را در دماي سه درجه سلسيوس زير صفر برخود وارد كرديد تا به پرسنل رسيدگي كنيد ممنونم.....
از اينكه به جاي محل استراحت و تغذيه پرسنل نگران برق بيمارستان هستيد بسيار سپاسگزارم.....
خداوند شما را ذاتا رييس ومدير و ....آفريده تا با چنين سورپرايزهايي خستگي پرسنل را از تنشان بيرون كنيد....
راستي حالا كه آمده بوديد تا صبح ميمانديد تا با نان لواش از جنس دفتر صدبرگ دولوكس از شما پذيرايي ميكرديم.....
ميمانديد تا پنيرهاي تنفر برانگيز خامه اي كه نصف يك لقمه ميشود را باهم ميل ميكرديم.....
كجا با اين عجله.....
تشريف داشته باشيد......
محمد حسين دلسوز
١٣٩٥/٨/٢٨
رشت