داستان اين قسمت ما در جزاير موريس يا در صحراي افريقا اتفاق افتاده است....
چون داستان برايتان ممكن است عجيب و غير قابل باور باشد گفتم اول موقعيت مكاني را بگويم تا گمان نكنيد كه خداي نكرده در كشور يا استان ما روي داده باشد!!!
ماجرا مربوط به بخشي بسيار شلوغ ميشود. بخشي كه مسئول بخش لطف كرده و براي رفاه پرسنل يك توپ ملحفه براي زمان خواب در اختيار پرسنل ميگذارد....
از آنجايي كه كار پرسنل پرستاري در اين بخش بسيار زياد بوده است خيلي توجهي به اين ملحفه هاي نو نميكنند و به مرور زمان آن را براي شستشو به لنژري ميسپارند و به مرور زمان ملحفه ها گم ميشود!!!!!
طبق خبرهاي واصله گويا فقط يك ملحفه از ٩ ملحفه باقي مانده است....
از قضا مسئول بخش كه گفته ميشود فردي خشن و داراي صداي بلند ميباشد روزي سراغ ملحفه هاي خريده شده را ميگيرد!!!!!
چشمتان روز بد نبيند.....
گويي پرستاران بخت برگشته بخش لايه اوزون را سوراخ كرده اند و ضربه جبران ناپذير به بشريت زده اند!!!!!
چنان داد و فريادي در بخش به راه مي اندازد كه همه از ترس ايشان به گوشه اي پناه ميبرند....
آه و داد و فغان كه ايها الناس ملحفه نوي بخش من گم شده و فلان و بهمان!!!!!!!!!!
اين سرپرستار عزيز كه از قضا جنس مردانه نيز دارد مردانگي را در عربده زدن بر سر همكاران خانم و دختران تحصيلكرده مملكت يافته است.....
البته ايشان كه به شدت توسط بالايي هاي اين مركز حمايت ميشود اولين بار نيست كه چنين با افتخار بر سر همكاران ما آه و فغان به راه مي اندازد....
اما اينكه بخاطر چند ملحفه و پارچه بي ارزش بر سر همكارانت فرياد بزني نشانه مردانگيست!!!!!
نشانه مديريت است!!!!!!
به نظر من نشانه نبود انسانيت است.....
البته ايشان كه بخش را قلمرو و ملك سلطنت خود ميداند به اين دادوفغان ها اكتفا نميكند.....
در يك اتاق رياست شيك كه براي خودساخته پرستاران را فراميخواند و به فراخور برخي اشتباهات كه اجتناب ناپذير است اقدام به تهديد كردن همكاران ميكند...
از جمله اينكه به پرستار طرحي بگويد پايان كارت را ميزنم!!!!!!!!!
مردانگي به تهديد و عربده زدن نيست دوست گرامي.....
مردانگيت را براي دفاع از پرستاري يگذار.....
آنقدر داستان تلخ و منزجر كننده است كه دلم ميخواهد زودتر تمامش كنم....
بماند كه پرستاران بخش مجبور به خريد ملحفه از حساب شخصي شدند شايد عصبانيت جناب امپراطور فروكش كند كه اين كار نيز اشتباه بود.....
اما چه بگويم ....
حرفي جز تاسف ندارم.....
محمدحسين دلسوز
١٣٩٥/٩/٥
رشت
برچسب:
نویسنده: رویا سامانی